icon35                          آرزوهاي عجيب يک مرد (طنز)

يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
- چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مي گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟
__________________

                                              کرم سبز

به کرم سبز بیاندیش. این موجود بیشتر عمر خود را روی زمین میگذراند در حالیکه به پرندگان غبطه میخورد و از سرنوشت و ظاهر خود آزرده است.

او با خود می اندیشد :  من مطرود ترین موجود دنیا هستم ، زشت و بدترکیب و محکوم به خزیدن روی خاک

 اما یک روز مادر طبیعت از کرم خواست یک پیله بسازد. کرم سبز وحشت زده شد زیرا هرگز قبلاً پیله نساخته بود. او با خود اندیشید که حتماً باید گورش را آماده کند . پس آماده مرگ شد.
کرم سبز آزرده خاطر از زندگی که تا آن زمان داشته زبان گله به خداوند گشود : « درست همان موقعی که به اوضاع عادت کرده بودم همین را هم از من گرفتی.»

 در اوج ناامیدی خود را در پیله مدفون کرد و به انتظار مرگ نشست. چند روز بعد دریافت که به پروانه ای زیبا مبدل شده است. او دیگر می توانست به آسمان پرواز کند و همه تحسین اش کنند. اکنون او از معنای زندگی و تدبیر خداوند در شگفت است. »


           وقتي شانس در خونه شما را ميزند

مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد
وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد

نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند .... از آن استفاده كنيد

icon34                       سلام!!!(طنز)

سلامی به گرمی مهیاگاز به کیفیت سینجر گاز به نوآوری نیک کالا با ضمانت پنج ساله، این نام نیک است که می ماند. امیدوارم سلام مرا پذیرفته باشی و آن را با چسب پنج دقیقه رازی (همه رازی از چسب رازی) بچسبانی. شب با تمام غمها در کنار تلویزیون صنام فراتر از یک نام نشسته ام و با خودکار بیک برای تو می نویسم زیرا فقط بیک است که مثل بیک می نویسد.

هنگامی که از من جدا شدی و آن چیزی که سردی را از من گرفت، فقط ضدیخ بهران بود و این بیمه ایران بود که پولش را فراهم کرد، که امروز پشتوانه فرداست . ای کاش اینجا بودی و می دیدی که باید اعتراف کنم که نگاهت اثر عمیق تری از نوار کاست سونی بر جا گذاشت. بیا سفر عشق را با پژو پرشیا که افتخار ملی ماست آغاز کنیم و با روغن ترمز بهران آسوده تر برانیم. بیا تا پیچهای زندگی را با ابزار مهدی باز کنیم و زندگیمان را با ساختمان پیش ساخته تمام اقساط بانک مسکن بهتر آغاز کنیم.

بیا تا گرد و غبار جدایی و تنهایی خود را با جاروبرقی خزر پاک کنیم و سوار بر موتور سیکلت هندا بشویم. بیا تا لباسهای عشقمان را با چرخ خیاطی گلبافت که محصول کارخانجات کاچیران است بدوزیم.

تک ماکارون را در ظرف تفلون نچسب بریزیم و در پایان هدیه ای بفرستیم که کوچکترین ذره محبت را اندازه گیری می کند و آن چیزی نیست به جز ترازوی آشپزخانه هدیه که به دلچسبی و گوارایی زمزم است. و در آخر آرزو دارم دوباره چهره ات را با میمون چی توز ببینم.
__________________

icon16 چند بیتی های طنز


دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند كچلي را بگرفتند سرش شانه زدند

بني آدم اعضاي يكديگرند سر گوشت و كوفته به هم ميپرند

كبوتر با كبوتر باز با باز . . . . . گرفت مادر زنم ناگه مرا گاز

یکی از بزرگان اهل تمیز . . .... . . از ترس زنش رفت زیر میز

شنیدم از نیک مردی فقیر . . . . . که موشی پرید توی ظرف پنیر

بنی آدم اعضای یكدیگرند . . . . . سرِ یک قران پول به هم می پرند

اگر داری تو عقل و دانش و هوش . . . . . برو دیپلم بگیر فالوده بفروش


تو کز محنت دیگران بی غمی . . . . . بخور جای من جان من شلغمی

تو نیکی می کن و در دجله انداز . . . . . خودم شیرجه میرم درش میارم

هرچه از دوست می رسد نیكوست . . . . . آب شلغم بهتر از آب كدوست

میازار موری كه دانه كش است . . ..... . . كه شلوار زیرش بدون كش است

سعدیا مرد نچيزام نمیرد هرگز . . . . . مرده آنست كه مشتش بزنی جم نخورد

میازار موری كه دانه كش است . . . ... . كه جدش در آمریکا هفت تیر كش است

یارب آن دلبر شیرین که سپردی به منش . . . . . از بس که ننر بود سپردم به ننش !

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند . . . . . سر هفت مرد کچل را فر شش ماهه زدند

پیش فرض یه داستان طنز

مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي..
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
بهر حال نجات پيدا كرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.

مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟